رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادین، نفس زندگی

نامه بیست و پنجم .... وزن و قد رادین از ابتدای تولد تا سه ماهگی

رادین گلم، شما رو هر ماه برای چکاپ ماهانه پیش دکتر مصاحب میبریم. میخوام برات بنویسم از رشد قد و وزنت زمان تولد : وزن 3.200 قد : 49.5 دور سر : 36 5 روزگی : وزن 3.300 قد : 51 16 روزگی : وزن 3.850 قد : 53 28 روزگی : وزن 4.250 قد : 54.5 یک ماه و 18 روزگی : وزن 5.100 قد : 59 دو ماهگی : وزن 5.400 قد : 61 دور سر : 41 سه ماهگی : وزن 6.150 قد : 65 دور سر:43 ...
23 مرداد 1390

نامه بیست و چهارم ..... از پنجاه روزگی تا سه ماهگی

خوب رادین جیگر، ادامه میدیم دستهات رو اویل خیلی مشت میکردی، ولی الان دیگه باز میزاری و کاشف به عمل آوردی که این دستها به کاری میاند. در تاریخ 3/30 برای اولین بار عروسکی که از تخت پارکت آویزون کرده بودم رو با دست تکون دادی و گرفتی. سر و صدا زیاد در میاری و به یک زبون مشترک سه نفری رسیدیم. مثلا سه نفری با هم میگیم اوووووووو. بووووووو دیگه من و بابایی رو خوب میشناسی به خصوص خود من رو. اوایل وقتی خونه مامان بزرگ میزاشتمت و با بابایی خرید میرفتم خوب اونجا میموندی. ولی الان دیگه حسابی گریه میکنی و میخوای پیش خودمون باشی. الهی قربونت برم من دستهات رو بالا میاری و دوست داری عروسکی که بالای سرت در دشک بازیت هست رو بگیری. خ...
23 مرداد 1390

نامه بیست و سوم .... واکسن دو ماهگی و عمل ختنه

خوب عزیزم میخوام از واکسن دو ماهگیت بنویسم. راستش از چند وقت قبل، همش نگران روزی بودم که میخوای واکسن بزنی. آخه شنیده بگم که نی نی ها همشون تب میکنند و جای آمپولاشون حسابی درد میگیره. الهی قربونت برم که مامان و بابا تحمل دیدن رادین عزیز رو در حالی که داره درد میکشه رو ندارند. واکسن دو ماهگیت دقیقا در تاریخ 90/04/06 شد. بابایی خودش میخواست بیاد برای واکسنت، منتها خودم ازش خواستم که بره سرکارش و گفتم که با خاله میریم. صبح ساعت 9 صبح خاله اومد دنبالمون و رفتیم درمانگاه برای واکسنت. توی صف بودیم. ماشالله آنقدر جیگری که اونجا هر کسی هم توی صف بود حسابی ازت خوششون میومد و هی با لبخند نگات میکردند. وقتی نوبتمون شد من نتوستم خودم بیام داخل...
23 مرداد 1390

نامه بیست و دوم .... رادین از ابتدای تولد تا پنجاه روزگی

سلام عزیز دلم امروز میخوام از تغییراتی که توی سه ماه اول زندگیت داشتی برات بنویسم. البته توی وبلاگت وقت نمیکردم بنویسم ولی در یک دفترچه ثبت میکردم. حالا میخوام توی وبلاگت هم بنویسم گلم. رادین عزیزم، در ابتدا در مورد تولدت بگم. روز 5 اردیبهشت من خونه مامان بزرگ بودم. با خاله ها و مامان بزرگ داشتیم صحبت میکردیم. احساس کردم که دیگه میخوای به دنیا بیایی به خاطر همین با بابایی پیش خانوم دکتر خامنه ای رفتیم. خانوم دکتر هم تشخیص دادن که رادین عزیز عجله داره و میخواد یک هفته زودتر دنیا بیاد. راستش اصلا آمادگی نداشتم . خلاصه با خاله تماس گرفتم وازش خواستم که حاضر بشه تا بریم بیمارستان. شبانه من و بابایی و خاله رفتیم بیمارستان. شما س...
23 مرداد 1390

نامه بیست و یکم ..... اولین عکس در بیمارستان

پسر گلم این دو عکس از اولین عکسات هست که در بیمارستان ازت گرفتیم. واقعا یادش بخیر عزیزم. بعدها بیشتر برات مینویسم گلم. الان در اتاق خودت خوابیدی و مامان وقت کرده تا وبلاگت رو بعد از مدتها آپدیت کنم. در ضمن وزن موقع تولدت 3200، قد 49.5 و دور سر 36 بود. ...
8 مرداد 1390

نامه بیستم .... خاطره زایمان و به دنیا آمدن رادین نازنین

سلام به پسر عزیزممممممممممم بعد از مدتها میخوام برات بنویسم گلم. ببخشید که انقدر تاخیر افتاد. آخه عزیزم دیگه ماه آخر و بعد از تولد شما سرم به شدت شلوغ شد. رادین عزیزم شما در تاریخ 90/02/06 در بیمارستان لاله تهران به دنیا اومدی. اسمت رو هم من قبل از بارداریم شنیده بودم و خوشم اومده بود، بابایی هم خوشش اومد و این اسم رو برات انتخاب کردیم به معنی جوانمرد و بخشنده. الان که دارم برات مینویسم سه ماهه شدی خوشگلم. چقدر زود گذشت این سه ماه . امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی گلم. میخوام توی وبلاگت اگه وقت داشتم از عکسات و کارهای که داری یاد میگیری بنویسم. ...
8 مرداد 1390

نامه هجدهم .... تولد مامانی

سلام به گل پسر مامان عزیزم دیروز یعنی 10/26 تولد مامانی بود. بابایی شب کیک خریده بود و یه تولد دو نفره گرفتیم. با بابایی یادت کردیم عزیزم و گفتیم که سال بعد به امید خدا نی نی عزیزمون هم هست و حسابی همه چیز رو داره بهم میریزه. الهی قربونت برم خدایش چه حالی میده. حدود دو هفته ای پای مامانی درد گرفته بود خانوم دکتر آزمایش نوشت که خدا رو شکر همه چیز مرتب بود. قرص کلسیم برام نوشت و الان بهترم. امروز شما دیگه هفته 23 رو تموم میکنی و ایشالله از فردا هفته 24 شروع میشه. خیلی داره زود میگذره عزیزم. مامانی خیلی دوست داره سریع اواخر بهمن بشه و سرویس خوابت رو بیارند و شروع کنیم به تزئین اتاقت. به امید خدا ...
27 دی 1389

نامه هفدهم .... احساس کردن اولین تکان

عزیز دلم بلاخره مامانی تونست حرکات شما رو کاملا احساس کنه. درست روز 30 آذر که مصادف با شب یلدا بود ساعت 12:30 دقیقه روی مبل نشسته بودم و داشتم تلویزیون میدیدم که یکدفعه احساس کردم شکمم یه کوچولو پرش کرد. همونطوری نشستم تا ببینم باز احساس می کنم که یکدفعه 5-6 تا حرکت پشت سر هم انجام دادی ماشالله. خدا رو شکر عزیزم . مامانی کلی ذوق زده شده بود. خیلی دوست داشتم تا بابایی هم باشه تا همون لحظه پریدن شکمم رو ببینه آخه خیلی خوب مشخص بود. الهی قربونت برم. در ضمن الان یه چند هفته ای میشه که به صورت پراکنده با بابایی داریم میریم خرید سیسمونی. مبارکت باشه عزیزم. خدا رو شکر تا الان اکثر خریدها رو کردیم . در ضمن امروز عصری پیش خانوم دکتر نوبت دارم فکر کن...
4 دی 1389